تبليغاتX
روزگار تنهایی افراد آنلاين: نفر

روزگار تنهایی
خاطرات یک مرده

ژوکر

(اینها را می نویسم برای دل خودم بعد از انکه من رفتم ، به درک می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند می خواهد صد سال سیاه نخواند)
مرا نه سر نه سامان افریدند
پریشانم پریشان افریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان افریدند/


پشت شيشه برف می بارد
پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی
دانه اندوه می كارد

مو سپيد آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنين ديدی
در دلم باريد ... ای افسوس
بر سر گورم نباريدی

چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهائی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنيای تنهائی

ديگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشيد يخ بسته
سينه ام صحرای نومیديست
خسته ام، از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر، ای شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد، بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود

ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به كی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟

ديدم ای بس آفتابی را
كاو پياپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من!
ای ديغا، درجنوب! افسرد

بعد از او ديگر چه می جويم؟
بعد از او ديگر چه می پايم؟
اشك سردی تا بيفشانم
گور گرمی تا بياسايم

پشت شيشه برف می بارد
پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی
دانه اندوه می كارد
karo_red@yahoo.com

» هفته سوم مهر 1388
» هفته چهارم تیر 1388
» هفته اوّل تیر 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» هفته اوّل اردیبهشت 1388
» هفته چهارم فروردین 1388
» هفته سوم فروردین 1388
» هفته اوّل فروردین 1388
» هفته سوم اسفند 1387
» هفته چهارم بهمن 1387
» هفته دوم دی 1387
» هفته دوم آذر 1387
» هفته اوّل آذر 1387
» هفته چهارم آبان 1387
» هفته سوم مهر 1387
» هفته سوم شهریور 1387
» هفته دوم شهریور 1387
» هفته سوم تیر 1387
» هفته سوم اردیبهشت 1387
» هفته دوم اردیبهشت 1387
» هفته اوّل اردیبهشت 1387
» هفته چهارم فروردین 1387
» هفته سوم فروردین 1387
» هفته دوم فروردین 1387
» هفته چهارم اسفند 1386
» الفبای تنهایی
» یه مشت...
» وداع
» به دنبال پروانه
» بیزارم
» غرور یا...
» درد دل با...
» شب
» در به در
» آزادی
» قصه درد
» عشق
» پیوند
» شاملو

» سید علی صالحی ( خیلی دوسش دارم )
» یه دفه بیا به خوابم
» دارم خفه میشم
» مادر
»
»
»
»
»
» آن شب

سید علی صالحی ( خیلی دوسش دارم ) یکشنبه نوزدهم مهر 1388

سلام

حال همه ما خوب است

اما

تو باور

مکن


یه دفه بیا به خوابم چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

دوری اما همکناری ، آخر این انتظاری
 توی زمهریر دستام ، نفس گرم بهاری
 یه پرنده ،‌ یه امیدی ، مث دفتر سفیدی
 خط خورشید چشات رو ، روی مشق شب کشیدی
 یه نشونه ، یه چراغی ، در نقره کوب باغی
برای ساحل خلوت ، مث تابستون داغی
مثل دریا پر رازی ، از ترانه بی نیازی
تیله ی آخر عشقی ، برای نجات بازی

تو مث ماه قشنگی تو شب شعرای نابم
من یه لبخند قدیمی رو لب عکس تو قابم
 تو مث سیب گلابی ،‌مثه بیداری تو خوابی
 عمری چشمام رو بستم ،‌ یه دفه بیا به خوابم

با ستاره همنگاهی ، چهره ی زلال ماه ی
 مثل یه حدس درستی سر تردید دو راهی
 جرأت دستای آدم ، برای چیدن سیبی
 یه دریچه روی دیوار ،‌ یه دلیلی واسه تکرار
 هم مث سلام اول ،‌هم مث خدانگهدار
یه پلی واسه رفاقت ، زنگ بیداری ساعت
هر جا باشی مث سایه ، باتوام تا بی نهایت

تو مث ماه قشنگی تو شب شعرای نابم
 من یهلبخند قدیمی رو لب عکس تو قابم
 تو مث سیب گلابی ، مث بیداری تو خوابی
 عمری چشمام رو بستم ، یه دفه بیا به خوابم

تقدیم به آوا


دارم خفه میشم سه شنبه دوم تیر 1388

درمسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز

مردار شود هر آنکه او را نکشند.

***********************************

دست هایی که کمک می کنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.

*********************************************

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست نازنین

ابلیس پیروز مست سور عذای ما را به سفره نشسته است.

**********************************************

هر شب از آسمان ستاره ای به زیر می کشند و باز این آسمان پر ستاره است.

**********************************************

شیشه هر آنچه می شکند تیز تر می شود.

***************************************

باشه خفه می شم باشه هیچی نمی گم لال میشم کور میشم ولی بیشعور نمی شم

سکوت سرشار از نا گفته هاست.

 


مادر سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388

یه ایمیل برام فرستادند وقتی خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم  حیفم اومد شما هم نخونید به همین خاطر گذاشتم که بخونید امیدوارم خوشتون بیاد

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
Iخیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
 


یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

              سلام دوستان گلم ببخشید چند روز نبودم الانم دارم

 رو یه متن کار میکنم بزودی میام برام دعا کنید


یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

 

نه نه نه
 اين هزار مرتبه گفتم نه
 ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت
خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
 تكرار مي كند
 گفتي
 اميدهاست
 در نا اميد بودن من
 اما
 اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
 اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
 هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
 اين لاله هاي سرخ
گل نيست
 خون رسته ز خاك است
 باور كن اعتماد
 از قلبهاي كال
 بار رحيل بسته
 و مهرباني ما را
 خشم و تنفر افزون
 از ياد برده است
 باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

 

 


شنبه بیست و دوم فروردین 1388

شکایت نمی کنم، اما
ایا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمنک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغجه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟●
  


سه شنبه هجدهم فروردین 1388

 

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?

 



پنجشنبه ششم فروردین 1388

 

((بهار آمد به صحرا و در و دشت   جوانی هم بهاری بود و بگذشت))

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بی بی باران!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می اید!
صدای باران را می شنوی؟?

با توام چرا نمی فهمی آره با توام من همونم که یه روزی نفسی تو بودم چی شد من همونم که عزیز دلت بودم حالا کجایی روزگارمو ببینی از درد تنهایی دارم آب میشم کجایییییی ها کجایی با توام
 


آن شب شنبه هفدهم اسفند 1387

 

 

هيچكس از ره نمي آمد.

تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود.

كوه: سنگين، سرگران، خونسرد.

باد مي آمد، ولي خاموش.

ابر پر مي زد، ولي آرام.

ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز

رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،

رعد غريد،

كوه را لرزاند.

برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه

پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند.

 

امشب

باد و باران هر دو مي كوبند:

باد خواهد بر كند از جاي سنگي را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد.

هر دو مي كوشند.

مي خروشند.

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين.

سال ها آن را نفرسوده است.

كوشش هر چيز بيهوده است.

كوه اگر بر خويشتن پيچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك

يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت

در شبي تاريك.

 


چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

 

اينكه ميخوانيدقصه يك غم است

قصه، يك اميد قصه يك درد و

قصه اندوه بار يك غصه است.

سالهاست كه طبيعت مرا به دار بيماري مصلوب كرده است.

بستري كه سالهاست در آن ارميده ام

حكايتها از گذران زندگي اشك بار من دارد.

سقف و حصارهايي كه مرا در آغوش خود گرفته اند

سالهاست كه شاهد يك زندگي مرگ آميزند

سالهاست كه زندگي با من قهر كرده ،

و مرگ با مهرباني مرا نوازش ميدهد .

سالهاست كه در خزانم وبهار بي من از كنار

اين پنجره نيمه باز بي انكه مرا ببيند ،

پر هياهو ، پر شرر ، مي ايد وميگذرد

سالهاست آسمان در چشمم كوچك و كم ستاره شده ،

بي افتاب وبي ماه شده ، اين پنجره كوچك ميان من و آسمان است.

و ميان من ومهر ماه واسطه اي لِييم گرديده است.

سالهاست كه در شورزار تنهايي ام ، در اين كلبه غم واندوه

ودر اين دل رنجور و شكسته ام ،

اميد نيست شور وشادي نيست لذت زندگي نيست

من تهي شدم تهي تهي تهي...!!!!!

 

 


دوشنبه نهم دی 1387

نمی دانم چرا همه می خواهند،
طناب ِ امیدم را
از بام آمدنت ببرند!
می گویند،
باید تو می رفتی تا من شاعر شوم!
عقوبتِ تکلم این هشمه ترانه را،
تقدیر می نامند!
حالا مدتی ست که می دانم،
اکثر این چله نشین ها چرند می گویند!
آخر از کجای کجاوه ی کج کوک جهان کم می اید،
اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی؟
آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد؟
همین نگاه نمنک
همین قلب ِ بی قرار
جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد !
می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم
و ترانه به هم تعارف می کنیم!
در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم!
تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست!
آنوقت،
آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم،
تا ستاره شناسان
کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند!
به چی می خندی؟
یادت هست که همیشه،
از خندیدن ِ دیگران
بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟
اما تو بخند!
تمام ترانه ها فدای یک تبسمت! خاتون!
حالا برای همه می نویسم که آمدی
و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد!
می نویسم که دستهای سرد ِ مرا،
در زمهریرِ این همه تازیانه گرفتی!
می نویسم که...
بیدار شو دل ِ رؤیا باف!
بیدار شو!?


دوشنبه یازدهم آذر 1387

 

من و تو تا آخر امید  جایی که نور از خیر کور سو زدن گذشت

.من و تو تا آخرین نفس جائی که حتی نفس هم از خیرخود گذشت

.من و تو تا سر حد مرگ جائی که مرگ هم از جان ما گذشت

.من و تو تا ته بیداری و عشق جائی که شب هم از دل سپیدها گذشت

. من و تو تا دور دست نگاه جائی که چشم هم از حسرت دیدار ما گذشت

.من و تو تا پای جان . جانی که جانانه از جان ما گذشت

.من و تو تا حیرت همه . جائی که خود از حیرت خود از خیر خیال گذشت

.من و تو تا نقطه طلوع . جائی که خورشید هم برای ما از خیر خواب گذشت

.من و تو تا پیچش تاک در سیر اشک و آه . جائی که تاک هم از خیر تاب گذشت

.من و تو تا آخرین قلم جائی که قلم هم از خیر نوشتن گذشت

.من و تو تا بانگ شب شد سحر میان گرگ ومیش جائی که خواب هم از  خیر ما گذشت

.من و تو تا آخر جنون جائی که مجنون هم از لیلی خود گذشت

.من و تو تا قصه ای دگر که پایان هم از خیر آن گذشت

.من و تو تا نقطه وصال جائی که زمین از رسیدن به آسمان گذشت

.پس باز هم با توام جائی شر هم از خیر ما گذر کند اشک هم از چشم ما سفر کند



شنبه نهم آذر 1387

 

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود

 كه كنار دستم نشسته بود

و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم

كه عشقش متعلق به من باشه.

اما اون توجهي به اين مساله نمي كرد.

آخر كلاس پيش من اومد ومن جزوه جلسه پيش رو خواستم اونم جزوشو داد

اما من جلسه پیش رو داشتم!

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم.

 من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود.

 از من خواست كه برم پيشش.

نمي خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش

رو صندلی نشسته بودم.

تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو مي كردم

كه عشقش متعلق به من باشه.

بعد از 2 ساعت حرف زدن ، خواست بره، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم
"

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم.

 من عاشقشم.

اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم

حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد،

من به اون نگاه مي كردم.

مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد،

و من اينو مي دونستم،

 قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، و آروم گفت

 تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم

مي خوام بهش بگم ، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم.

من عاشقشم. اما...

 من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روي صندلي، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه،

 من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.

با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه.

 اما اون اينطوري فكر نمی كرد و من اينو ميدونستم،

 اما قبل از اينكه بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم.

 من عاشقشم. اما... من

خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت.

به تابوتي نگاه ميكنه دختریكه من رو داداشي خودش مي دونست

توي اون من خوابم، فقط دوستان دوران تحصيل دور تابوت هستند،

یه دفتر بالای تابوته يه نفر داره دفتر خاطرات رو مي خونه، دختري

در دوران تحصيلش اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:

"
تمام توجهم به اون بود. آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه.

 
اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم
.

من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم كه بدونه كه نمي خوام

فقط براي من يه داداشي باشه.

من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي دونم ...

هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ...

                                                 


جمعه یکم آذر 1387

 

به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،
سالها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دستهای تو،
(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شود
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بیبی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای!?



دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

 

دیروز را دانسته آمده ایم

امروز را ندانسته عاشقیم

و فردا روز را ...؟ای؟

بر دو راهی دریا و دایره

خدا را چه دیده ای؟

(به کسی چه مربوط؟)

می روم کتابی بخوانم هر چه که باشد

میروم از همه نامها

چیزی چراغی چیزی شبیه چراغی بیابم

هی میرسم کنار ستاره و مقصدم جای دیگر است

باید به گونه ای از کف هفت دریا و دایره بگذرم

که جای پای مرا طوفان و پرگار نبیند

زور که نیست نمی خواهم این صفوف ساده و مغموم

حروف ساده مرا دریابند

آینده لو می رود

ستاره لو میرود

نرگس و هوای ساعت سه

سرود مخفی ماه لو میرود

هی میرسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم

می روم کتابی برای گریز از گریه بخوانم

می روم از میان تمام رویاها

رازی آوازی رازی شبیه آوازی بیابم

هی میرسم کنار خویش

باز سایه سار صدای تو جای دیگریست

وزر که نیست کوتاه بیا دل نامسلمان من خراب؟

پنهان گریز قید وقاعده را

اختیاری از آبروی آینه نیست

تورا نیز به انعقاد هر اری بی دلیل عادت نداده اند

 


چهارشنبه هفدهم مهر 1387

 

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود


بعد از تو یکشنبه هفدهم شهریور 1387




ای هفت سالگی
ای لحظه های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت


بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب
در آب غرق شد.


بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .


بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت ها میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .


بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم :
" زنده باد
مرده باد "


و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب هامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم .



بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید
و مرگ ، آن درخت تناور بود
که زنده های اینسوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
ومرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی
روشن شدند.




صدای باد می آید
صدای باد می آید، ای هفت سالگی


برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟


ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم ، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند


چقدر باید پرداخت؟
...



پوچ یکشنبه هفدهم شهریور 1387



دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودم
از من و هرچه در من نهان بود

میرمیدی

میرهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش 
میکشیدی

میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهء تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گو کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی

باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو

آه،هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو

کیستی تو


یکشنبه هفدهم شهریور 1387

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام
 
چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم
 
اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن
 
تمام هستیم خراب می شود
 
 شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد
 
مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من
 
پر از شهاب می شود

 تو آمدی ز دورها و دورها
 
ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی
 
ز عاج ها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها
 
به راه پر ستاره می کشانی ام
 
فراتر از ستاره می نشانی ام
 
نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم
 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
 
ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد
 
صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام
 
به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا
 
مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن
 
نگاه کن که موم شب براه ما
 
چگونه قطره قطره آب میشود
 
صراحی سیاه دیدگان من
 
به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود
 
 به روی گاهواره های شعر من
 
نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود

 

 



» گفتگو های تنهایی مهتاب
» وب های امروز پاوه و هورامان
» انجمن موسیقی پاوه
» فروغ فرخ زاد
» شاملو
» شعر معاصر
» وب سایت تحقیقاتی
» شرقی
» نیلوفر
» زرتشت
» کتاب
» شعر
» دانلود
» ne
» دیدار
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان » قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme